ششساله بودم. یک سال از مرگ مادرم میگذشت که آتای مهربان هم رفت.قبرستان بوی خاکِ نمناک میداد و زیرش بوی گلاب و کافور، همان بویی که از آتا میآمد. او را روی زمین، کنار گوری که از صبح کنده بودند، گذاشته بودند. کفنِ سفید روی خاکِ تیره بود و صورتش از میان کفن بیرون بود،…