شش‌ساله بودم. یک سال از مرگ مادرم می‌گذشت که آتای مهربان هم رفت.
قبرستان بوی خاکِ نمناک می‌داد و زیرش بوی گلاب و کافور، همان بویی که از آتا می‌آمد. او را روی زمین، کنار گوری که از صبح کنده بودند، گذاشته بودند. کفنِ سفید روی خاکِ تیره بود و صورتش از میان کفن بیرون بود، آرام و زرد، انگار فقط خوابش سنگین‌تر از همیشه شده بود. ریش سفیدش را شانه کرده بودند. اطرافمان گورهای دیگر بود، ردیف‌ردیف، با سنگ‌های کوتاه و نام‌هایی که باد و باران کم‌رنگ‌شان کرده بود. باد گوشه‌ی کفن را گاهی تکان می‌داد.
مردها دورتادور او ایستاده یا نشسته بودند و زیر لب چیزی می‌خواندند. صداها روی هم می‌افتاد و مثل زمزمه‌ی کندِ باران بود. یکی‌شان «لا اله الا الله» را تکرار می‌کرد، بی‌وقفه، با چشم‌هایی که به زمین دوخته بود. دیگری آهسته می‌گفت: «خدا رحمتش کند، خدا بیامرزدش.» و بقیه با سر تکان دادن جوابش را می‌دادند.
من کنار عمه ایستاده بودم و دستش را گرفته بودم. همه یکی‌یکی جلو می‌رفتند و به صورت آتا نگاه می‌کردند، دعایی می‌خواندند و عقب می‌آمدند. صورتش برای همه باز بود.
آهسته پرسیدم: «پدر، چرا صورت آتا را از اون پارچه‌ها گذاشتن بیرون؟»
پدر گفت: «برای آخرین دیدار، قبل از اینکه به خاک بسپاریمش.»
پرسیدم: «پس چرا پارسال که مادرم را به خاک سپردیم صورتش را نگذاشتن بیرون؟»
پدر جوابی نداد. اما عمو، که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، دست‌هایش که پشت کمر گره کرده بود، یک لحظه شل شد. سرش را پایین انداخت و به خاک خیره شد. یک لحظه فکر کردم می‌خواهد چیزی بگوید؛ لبش تکان خورد، ولی صدایی از آن بیرون نیامد. دوباره دست‌هایش را در هم گره کرد، محکم‌تر از قبل، انگار چیزی را پایین نگه می‌داشت.
سر برگرداندم و از عمه پرسیدم: «عمه، چرا پارسال من را برای خاکسپاری مادرم نیاوردن؟»
عمه گفت: «چون کوچک‌تر بودی. تو و خواهر کوچولوت پیش من موندین.»
باز پرسیدم: «چرا آتا را اینجا، توی قبرستان، پیش همه به خاک می‌سپاریم ولی مادرم را توی باغ پدرش، جایی که هیچ‌کس نبیند؟»
این بار عمه هم چیزی نگفت. عمو سرش را بلند کرد و نگاهش یک لحظه با نگاه من گره خورد. چشم‌هایش پر از حرفی بود که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آمد؛ بعد رویش را برگرداند و به جمع مردها پیوست. عمه فقط چادرش را روی سرم کشید و دستم را محکم‌تر گرفت، انگار می‌ترسید سؤال بعدی از دهانم بپرد بیرون.

چهارده‌ساله بودم که برای اولین بار به باغ رفتم. نوزده پله را در کوچه‌های خیس و سرد شمردم تا به در باغ برسیم. عمو جلوتر می‌رفت، کلید را در مشتش گرفته بود و بی‌آنکه چیزی بپرسد، همراهم آمده بود.
گور مادرم زیر درخت گردو بود، پشت باغ، جایی که از جاده دیده نمی‌شد. سنگی نداشت، فقط پشته‌ای خاک که علف رویش را پوشانده بود. آن‌قدر کوچک و گمنام بود که اگر کسی نمی‌گفت، ممکن بود از رویش رد شوم.
کنارش نشستم. می‌خواستم صورت مادرم را به یاد بیاورم و نمی‌توانستم. صورت آتا را هنوز دقیق یادم بود، تک‌تک چین‌های پیشانی‌اش، شانه‌ی ریشش، رنگ زرد پوستش زیر نور. اما از مادرم هیچ.

بعدها عمه پرسیدم: «شما صورت مامان را دیدید؟ آخرین بار؟»
عمه مدتی به دست‌هایش نگاه کرد. «نه. کسی ندید.»
«چرا؟»
«رسم بود.»
پرسیدم: «رسم کی؟»
عمه باز جواب نداد.
سی‌ساله بودم که خواهرم رفت.
مدتی پیش از آن، پسر جوانی را نشانم داده بود که عشق زندگیش بود. خواهرم می‌خندید، خنده ای که هرگز ندیده بودم. داشت خوشبختی را می‌چشید. من نگاهشان می‌کردم و می‌دانستم مردی که خوشبختی را به او می‌دهد باید دست از خوشبختی خودش کشیده باشد.
حالا خواهرم را در کفن پیچیده بودند، و صورتش، مثل صورت مادرم، پوشیده بود. مثل مادرم، گورش هم قرار بود جایی باشد که چشم کسی به آن نیفتد.
مرد و زن دورش حلقه زده بودند و ذکر می‌گفتند. من کنار گور ایستاده بودم و به جمع نگاه می‌کردم، به صورت‌هایی که یکی‌یکی می‌آمدند و می‌رفتند. می‌دانستم کسی که بیشتر از همه حق داشت اینجا باشد، نیست. او هیچ نسبتی نداشت که کسی آن را به رسمیت بشناسد؛ نه شوهر بود، نه برادر، نه پسرعمو. فقط کسی بود که خواهرم را خوشبخت کرده بود، و برای این رسم، این کافی نبود.
آن‌وقت صدایی از کنارم آمد، آهسته، انگار از ته چاه:
«کاش پدرت می‌گذاشت بیاید… فقط برای خداحافظی.»
سر برگرداندم. عمو بود. موهایش حالا سفید شده بود و دست‌هایش مثل همیشه پشت کمرش گره خورده بود. به من نگاه نمی‌کرد، به خاک نگاه می‌کرد. اما صدایش را شنیده بودم، و دیگران هم شنیده بودند. چند نفر سر چرخاندند و بعد، با همان سرعت، به ذکر برگشتند، انگار چیزی نشنیده بودند.
عمو دست‌هایش را در هم فشرد. این‌بار آرام‌تر.
آن سال‌ها که کودک بودم، فکر می‌کردم سکوتِ عمو یعنی نمی‌داند. حالا فهمیدم همه‌ی این سال‌ها می‌دانست، و امروز، برای اولین بار، یک جمله‌ی کوتاه از آن سکوت بیرون کشیده بود. کم بود، ولی از هیچ بیشتر.
مشتی خاک برداشتم و روی گورِ خواهرم ریختم، به نیابت از کسی که اجازه نداشت بیاید.

نوزده پله زیر زمین

کیاندخت مختاریان